تبلیغات
فرهنگ تات - افسانه زرین کفش
فرهنگ تات
اشعار باورهاوضرب المثلهای تاتی وفرهنگ عامه منطقه شاهرود وشهرکلور
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

افسانه زرین كفش  یكی از سه افسانه كتابچه دستنویسی است به ابعاد بیست در سی كه دوطرف جلدش ازپارچه موم اندود شده است. این كتابچه حدود 170 سال پیش به بهای هفده قِران توسط پدربزرگ م سعادتی چاله سرائی در آبادی قره باغ(قوره باغ) ضیابر ازفردی به نام رشید خریداری شده. 70سال پیش این كتابچه توسط مرحوم میرزانبی شاندرمنی صرفاً بخاطر افسانه زرین كفش درمقابل اهدای یك رأس گوسفند از پدربزرگ سعادتی به عنوان هدیه رد وبدل می شود.بعد ازپنج سال این كتاب به دست ح وزیری می افتد. وهم اینك نزد ایشان است . از آنجاكه ح وزیری نسبت به اسناد تاریخی حساس می باشد همچنان آن را حفظ كرده وبه كسی نمی دهدوحتی از كپی اوراق آن نیز امتناع می ورزدوتنها دلخوشی ما وعده یكی از نزدیكان وزیری است كه قول داده كه این كتاب را در اختیار ما قرار دهد متن این افسانه توسط جمشید حداد بدون هیچ دخل وتصرفی رو نویسی شده است.البته قدمت كتابچه مذكور  بیش از 170 سال می باشد.

افسانه زرین كفش

قسمت اول

به رسم كشور داری پادشاه عدالت گستر هر دوسال یك بار به فصل بهار برای بازدید از سرزمین آذر آبادگان بدانجا می رفت.در آن سال ودر قلمرو حكومتی زَرتیشَكْ(1) شكوه نامه هائی فراوان از حكمران هیرآو(hir av) یافت گردید كه جمله آن مكتوبات از آماپای(2) حكمران هیر آو به زرتیشك در بابت نفوس آبادی لَسیان(3) می نمود. این مكتوبات مكرر پادشاه رابه خشم بیاورد وفرمان بداد زرتیشك از اریكه حكومت آذر آبادگان فرو آید وبه جای او آماپای از بلاد هیرو آو بر اریكه تكیه نماید. پادشاه وقتی اوضاع نفوس لسیان را از آما پای بشنید اراده اش بر آن شد كه خود بدانجا رفته و دوای دردشان را خویش ارائه نماید. پگاه هنگام نوزدهم اردی بهشت ماه پادشاه با چهل وهفت سوار كاردان وچندین خدمتكار كاروانی و دو ارابه سلطنتی راهی جنوب سرزمین آذر آبادگان بگردید. بدستور فرزین فرحزاد در چیمن گاه آبادی خرشت (4)  بارگاه شاهی برافراشته بگردانید. شامگاه بدانجا یازده تیان كباب قوچ كوهی شام مهیا بشد وكباب كبك وتیهو در پگاه تناول بگردید وآنگاه كاروان شاهی راهی بلاد هیرآو شد پادشاه عادل در دشت سرسبز آوخوس (5) هیر آو پانزده شبانه روز به شكار و عیش ونوش برآمد . فرزین دراین نیم ماهه عشرت شاهی كارگران را بداشت برای حركت اریكه و ارابه شاهی در اندرون دره راه گشایی نمایند وچون پادشاه برای دیدار اهالی لسیان ناصبور گشت راه را تا نیمه پسنده داشت وپگاه یكشنبه روز ارابه های شاهی به سمت جنوب بلاد هیرو آو به حركت درآمدودر آنجا راه به نیمه رسیده بود دركنار چشمه ساری پر آب ومرتفع ودر كمركش مصفای كوه بارگاه شاهی برافراشته گردید وپادشاه به همراه فرزین فرحزاد وچندین سواركار كاردان راهی لسیان بشدند كاردانان پادشاه ساعتها در آن آبادی به تحقیق برآمدند ودر پایان به خرگاه پادشاهی در آمدندوگزارش بدادند كه لسیان به بركات سه رود وهمجواری نسیم وبخارات دریا جایگاه خوبی برای پرورش غلات وهمچنین چشمه ساران وفور كوهها ودامنه ها فراوانی نباتات*  وحشی را نوید داده كه دام دراین مكان زیاد به عرصه آیدولاكن نفوس این آبادی به خاطر كاهلی ومردگی جسم به فقروتنگدستی در آمده اند پادشاه این ایده راحقیقت دانسته وبه فرزین فرحزاد دستور بداد اهالی آبادی را دریكجا به گرد هم آورد. چون جمعیت انبوه گردید از ریزو درشت پادشاه برسنگی بایستاد وبرای جمعیت فرمایشات گرانمایه ای بنمود. پادشاه ازاهالی بخواست خردوكلان قبل از بیداری خورشید بیدار گردندوهر روز چند پنجاه قدم پیاده راه پیمایند وتا سه ماه زیر فرمان و دیده گان جانشین فرزین به تمرین سوار كاری  باچهارپا،تیر اندازی باكمان وپیشروی در آب وهم آوردی در كشتی بپردازند وچنانچه به غیر از خرد سالان هركسی از فرمان امتناع ورزد تا یكسال به حبس خواهد شد. فرزین بگشت ودر میان اهالی جوانی را مهتر تمرینات آبادی بساخت وبدو امر بكرد قسمتی از فراز رود را برای آب بازی زنان سر پوشانیده،تا از چشمان آلوده پاك مانند كاسین (6) بعد از یكماه سیزده نفر را به حبس در افكند كه در آن میان دختر جوانی به نام مانگ سو به گناه ممارست كشتی به نمایش می نمود. بدستور فرزین او رها بگردید ولی در اندرون دل به كشتی بسته داشت ودر خفا جسم به آن می پرورانید.این كار تا جایی بشد كه مانگسو برای ازدواج با پسر عموی خویش آن راشرط بساخت وبر این باور بود كه هیچ زنی نباید از جائی در مقابل شوی خویش پیشی داشته باشد. پروان(7) ودختش مانگسو از لسیان نبودند او زوجه یك مهتر درباری بود كه به اتهام پتیارگی از شمال آمده بود.عموی مانگسو كه بر بریت پروان ایمان داشت پسرش اسپار دوس(8) را به همراهی آن دو به جنوب گسیل داشته بود.اسپاردوس ازپادشاه دو گاو نر بخاطر كشت فراوان پاداش داشت وبا اینكه برای رضای دل مانگسو هر دو را به او اهدا كرده بود ولی مانگ سو جز به فیروزی او در نبرد كشتی رضایت نمی داد. این شرط اسپاردوس را پكر ساخته وحتی چندین بار سر داشته از كنار آن دو برای همیشه دور ماند وبه دربار حكومتی شمال پیش خویشان خویش رجعت نماید ولی  پروان  به او امید می بخشید ودلگرمی می داد.

                                                                                                                                                   ادامه دارد . . .

        *   ناخوانا

(1)    Zar tishak

(2)     Ama pay

(3)     Lasiyan

(4)    Kharasht یا خردشت

(5)    Av khos

(6)    Kasin

(7)    Parvan

Espar dos



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 مهر 1391 :: نویسنده : سیدرضا هاشمی نزاد
سه شنبه 14 شهریور 1396 ساعت 20 و 55 دقیقه و 30 ثانیه
I must thank you for the efforts you have put in writing this blog.
I'm hoping to check out the same high-grade content from you in the future as well.
In truth, your creative writing abilities has encouraged me to
get my very own site now ;)
چهارشنبه 23 فروردین 1396 ساعت 02 و 40 دقیقه و 02 ثانیه
It's amazing to pay a visit this web page and reading the views of all colleagues concerning this piece of writing, while I am also zealous of getting know-how.
پنجشنبه 14 شهریور 1392 ساعت 21 و 14 دقیقه و 17 ثانیه
سلام. من زرین کفشم. از افسانتون چیزی دستگیرم نشد. اما افسانه ای در مورد فامیلم از مادربزرگم شنیدم که قشنگتر و ملموس تر بودش!!!!!..... ممنون
پنجشنبه 14 شهریور 1392 ساعت 21 و 12 دقیقه و 43 ثانیه
سلام. من زرین کفشم. از افسانتون چیزی دستگیرم نشد. اما افسانه ای در مورد فامیلم از مادربزرگم شنیدم که قشنگتر و ملموس تر بودش!!!!!..... ممنون
پنجشنبه 30 آذر 1391 ساعت 14 و 55 دقیقه و 42 ثانیه
شاید واقعیت داشته چرا میگویید افسانه...
جمعه 19 آبان 1391 ساعت 13 و 19 دقیقه و 45 ثانیه
سلام ادامه داستان را لطفا بنویسید
چهارشنبه 3 آبان 1391 ساعت 17 و 42 دقیقه و 49 ثانیه
سلام
میشه به وبلاگ من سر بزنیدhttp://2001110.blogfa.com/
چهارشنبه 3 آبان 1391 ساعت 10 و 40 دقیقه و 19 ثانیه
خبرخوبی بود اقای هاشمی تبریک میگویم به استادعبدلی وهمه تاتها استادعبدلی فقط متعلق به کلور نیست استادعبدلی تاتها راهمیشه سربلند کرده است.
عیسی از شال بزرگ وافتخار آفرین
یکشنبه 30 مهر 1391 ساعت 13 و 37 دقیقه و 47 ثانیه
سلام آقای هاشمی ادامه داستان لطفن بزارین منتظریم.
مرسی
فدات
سه شنبه 18 مهر 1391 ساعت 09 و 47 دقیقه و 19 ثانیه
سلام و درود بر شما ! میشه بفرمایید نویسنده این افسانه کیست و نویسنده اهل کجاست؟
دوشنبه 17 مهر 1391 ساعت 19 و 28 دقیقه و 56 ثانیه
اگر قرار بود این افسانه چاپ یا انتشار یابد ما میتوانستیم بسیار زود تر از شما آنرا انتشار دهیم اما ....‏!‏‏!‏‏!‏‏"‏‏"زرین کفشم مبیناش کو ه گردیم ***یوز و پلنگ کشی از خو گردیم‏*‏‏*‏‏*آتر بجانر دکرم بسوجی‏*‏‏*‏‏*کییر بوینی کییرا بموجی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

فرهنگ عامه شهركلورومنطقه شاهرود
خبرهای فرهنگی-هنری
مدیر وبلاگ : سیدرضا هاشمی نزاد
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :